«مدتی بود دختر و پسرم را ندیده بودم. همسر سابقم اجازه نمیداد آنها را ملاقات کنم. آنقدر از من بد گفته بود که احساس میکردم فرزندانم از من بدشان میآید. آن روز چاقویی برداشتم و به سراغ همسرم رفتم، میخواستم او را بترسانم تا اجازه دهد فرزندانم را ببینم، اما عصبانی شدم و برای ترساندن همسر سابقم به سمت او چاقو پرتاب کردم که ناخواسته کشته شد.»