اکبر عبدی با ذکر خاطرهای از دوران مدرسهاش چنین میگوید: «یک بار سر کلاس مدام به معلممان میگفتیم، آقا میشه برویم دستشویی، میشه برویم دستشویی؟ معلم هم گفت نمیشود بروید. خلاصه مدتی که گذشت، دلش به رحم آمد و گفت، بیایید بروید، گفتیم دیگر نمیخواهد، همان سر زنگ تفریح میرویم و به مامانمان میگوییم لباس بیاورد.»