هنوز چشم باز نکرده بود که پدربزرگ برای بزرگترین اتفاق زندگیاش تصمیم گرفت و نافش را به نام مجید بریدند. صدای گریه نوزاد در گوش همه حاضران در اتاق پیچید. صدای گریهای که در تمام این سالها ادامه داشت و کسی نشنید. آنقدر گوشها و چشمهایشان را روی اشکها و مخالفتهای مژده برای ازدواج با مجید بستند تا سرانجام دخترک ناامید از رسیدن به خواستهها و آرزوهایش پای سفره عقد نشست.