یک تکنگاری از قطع اینترنت
روایتی از ناظران خاموش
تعداد رسانههایی که بتوانند بدون دسترسی به روزنامهنگارانشان چیزی از آنها منتشر کنند، همیشه صفر است.
فاطمه کریمخان در اعتماد نوشت: برای روزها آخرین توییتی که در فید توییترم دیده میشود، مربوط به حواشی شلیک یک افسر پلیس مهاجرت امریکا به یک زن سفیدپوست غیرمسلح بود. زیر آن دو توییت پیدرپی از الجزیره انگلیسی خبر میداد اینترنت در ایران با اختلال جدی روبهرو شده است. اول ساعت انتشار توییتها تغییر کرد، یک روز بعد ساعت به تاریخ هشتم ژانویه تغییر کرد، در حالی که تاریخ تقویم از هشتم به دهم، به سیزدهم، به شانزدهم و هفدهم و بیستم تغییر میکرد. فید بهروز نمیشد. اینترنت هنوز قطع بود.
اولینبارمان که نبود؛ قبلا در طول جنگ تابستان رخ داده بود. قبل از آن در طول اعتراضات سال ۱۴۰۱، قبلتر در جریان اعتراضات سال ۹۸.۹۶، ۸۸، البته هرگز به این بدی نبوده است. هرگز این همه طولانی و «غیرقابل دور زدن» نبود. حتی شبکه اینترانت داخلی که در طول اعتراضات ۱۴۰۱ فعال بود هم اینبار کار نمیکرد.
شنبه، سه روز بعد از شروع قطعی اینترنت، از این شماره تلفن به شماره تلفن بعدی، در تلاش بودم ببینم آیا اینترنت در دفترهای رسانهها کار میکند یا نه؟ در طول اعتراضات ۱۴۰۱.۱۳۹۸ و ۱۳۹۶ کار میکرد. دوستی در دفتر روزنامه میگوید هیچ جا اینترنت نیست. صفحات را روی فلشمموری بیاورید صفحهبندی، روزنامه هم اینترنت ندارد.
میگوید روزنامه این روزها ۸ صفحه منتشر میشود. نصف تعداد صفحاتی که در روزهای عادی منتشر میشود. با این وجود میخواهند بدانند آیا مطلبی آماده انتشار دارم یا نه. میپرسم دیگران چه مینویسند؟ عموم گزارشها از «مشاهدات» است، از مصاحبه با مردم معمولی. دو روز اول قطع اینترنت آخر هفته بود و روزنامه در نمیآمد، بعد از آن هم برای خرید روزنامه از خانه بیرون نرفتهام. نهتنها برای خرید روزنامه، بلکه برای خرید هیچ چیز دیگری هم بیرون نرفتهام.
دو هفته بعد از شروع اعتراضات، چهار روز بعد از قطع سراسری اینترنت، وقتی از پیش تعیینشده برای یک جراحی بزرگ داشتم. صبح تاریک روزی که جراحی برای ساعتی بعد آن برنامهریزی شده بود، بیرغبت بیدار شدم. چون احتمال داشت که تلفنها هم مثل دو شب گذشته قطع شود و هیچ تاکسی اینترنتی کار نمیکرد، از قبل از دوستی خواهش کرده بودم تا مرکز جراحی برساندم. در آینه که به خودم نگاه میکردم، میدانستم اگر دوستم با ماشین روشن در دمای سه، چهار درجه در سرما منتظرم نبود، از زیر جراحی شانه خالی میکردم. حالا ولی نمیشد.
تلفن خاموش را در کیف سبکم گذاشتم و از در بیرون رفتم. قبل از ساعت ۶ صبح به مرکز حراجی رسیدیم. دوستم اصرار داشت منتظرم بماند. خواهش کردم برگردد. یک روز قبل از جراحی وقتی ساعت سه بعد از ظهر از ملاقات با دکتر برمیگشتم، خیابان پر بود از مردمی که با اضطراب سعی میکردند راهی برای برگشت به خانه پیدا کنند.
شنیده بودم که برای دو ساعت بعد فراخوان اعتراضی صادر شده و در نتیجه تمام ادارات و مراکز تجاری و حتی کلینیکها ناچار شده بودند کارمندان خودشان را زودتر مرخص کنند تا پیش از ساعت فراخوان به خانه رسیده باشند. ترافیک تمام شهر را گرفته بود. رسیدن تا خانه، مسیری که حتی در ساعتهای اوج ترافیک روزهای عادی حدود دو ساعت طول میکشد و هزینهای حدود ۲۰۰ تومان دارد، یک میلیون و ۲۰۰ هزار تومان و بیش از ۶ ساعت طول کشید! با همین نگرانیها دوستم را قانع کردم که بعد از ریکاوری جراحی با او تماس خواهم گرفت و خواهش کردم برگردد.
فرمهای پذیرش را که امضا میکردم پرستار در صورتم نگاه کرد و پرسید هیچوقتی بهتر از این شرایط الان برای انجام جراحی وجود نداشت؟ نمیدانستم باید چه چیزی در پاسخش بگویم. تنظیم زمان جراحی با من نبود، اما مقاومتی هم نکرده بودم. نگرانی از اینکه اگر حالا نه پس کی؟ نگرانی از اینکه اگر حالا که اوضاع هنوز تحت کنترل است انجامش ندهم، شاید در اوضاع بدتر دیگر نتوان به این چیزها فکر کرد، مزید بر علت شده بود. شماره حساب کلینیک را برایم روی کاغذی نوشت و گفت که «دستگاههای پرداخت قطع است. قبل از پذیرش باید بروید بانک و هزینهها را با فرم بانکی پرداخت کنید.»
بعد از پذیرش، طبق قاعده گوشی تلفن را هم که بدون اینترنت شبیه تلفنهای اسباببازی کودکان بهنظر میرسید، تحویل دادم و امیدوار بودم در سالنهای بستری خبری از تلویزیون نباشد. نبود؛ اظهارات پراکنده پرستاران و همراهان بیماران دیگر در مورد ترافیک روزهای گذشته و وضعیت خیابانها را بیدقت دنبال میکردم. انگار همان روز صبح ترامپ در شبکه اجتماعیاش نوشته بود که به هواداری از مردمی که در ایران در خیابانها هستند، دخالت نظامی خواهد کرد. این را هم بین حرفهای آدمهایی که رفتوآمد میکردند شنیدم، با خودم فکر کردم شاید باید از کلینیک فرار کنم! اگر اتفاقی میافتاد بدترین وضعیت برای تماشا کردنش وضعیت زمینگیری بعد از یک جراحی بود.
از خودم پرسیدم حالا مگر روی دو پا باشی چه کاری ازت ساخته است؟ کاری ازم ساخته نبود. تلاش کردم ساعتهای قبل از جراحی را با دلداری دادن به دیگران بگذرانم. به همراه بیماری که میگفت ممکن است جنگ شود، گفتم اگر هم بشود ما از قبل بستری هستیم و کسی ازمان توقعی نخواهد داشت. شوخیام در اضطرابشان اثری نداشت. در اتاق جراحی قبل از اینکه از دنبال کردن رد مایع سردی که وارد بدنم میشد ناتوان شوم به شوخی متخصص بیهوشی که میگفت شاید در نظم جدیدی بیدار شوی، لبخند زدم و گفتم حالا برای آن نظم جدید چی بپوشیم؟
بیدار که شدم جنگ نشده بود. با این حال تاریکی سالن ریکاوری غالب بود و هر چند برنامهریزی میگفت جراحی «بدون بستری» خواهد بود، پرستاران مطلعم کردند که شب را باید در کلینیک بمانم. هم به این دلیل که جراح نگران بود اگر تلفنها مثل شبهای قبل قطع شود ممکن است نتوانم وضعیت اورژانسی را گزارش و مدیریت کنم یا اینکه نتواند خودش را به طریقی به من برساند و هم به این دلیل که پلیس از همه اماکن خواسته بود درها را ساعت پنج بعدازظهر ببندند و کارمندان غیرضروری را مرخص کنند.
به غیر از اورژانس بیمارستانها همه جا به روی ورود و خروج همه بسته شده بود. در روزهای قبل، گفتوگوهایی در مورد حضور افراد مسلح در شهرها و در میان اعتراضات بسامد پیدا کرده بود و البته نگرانی از تکرار ترافیک روز قبل هم روی همهچیز سایه انداخته بود. «تا تلفنها قطع نشده» به دوستم خبر دادم امشب مرخص نمیشوم و فردا تماس خواهم گرفت.
آخرین باری که تلفنها در پی یک ناآرامی اجتماعی قطع شده بود را به خاطر نداشتم. در جنگ هر چند اینترنت برای چند روز پیدرپی مختل شده بود، تلفنها متصل بود. آخرین باری که سیستم پیامک قطع شده بود به اعتراضات سال ۸۸ برمیگشت. حالا ولی نهتنها پیامکها قطع شده بود، بلکه تلفنها هم در برخی ساعتهای روز و شب در برخی مناطق شهری اختلال داشت!
«امشب میزند» آدمهایی که اطرافم رفتوآمد میکردند، طنینی بین ترس و تمسخر داشت. در رفتوآمد بین هوشیاری و نیمه هوشیاری تنها چیزی که میتوانستم تشخیص دهم این بود که خلاف پنجشنبه و جمعه گذشته از بیرون صدایی نمیآمد، مرکز شهر آرام بود، یا پنجرهها عایق صدا بود و اگر در بیرون خبری بود هم به گوش ما نمیرسید؟ نمیشد دقیق گفت کدام یکی. چیزی که میشد به دقت گفت این بود که آخر وقت کسی با سروصدا وارد کلینیک شده بود.
پرستاران میگفتند یک بیمار بدحال، یا شاید کسی از کارکنان همان ساختمان یا ساختمانهای اطراف ناچارشان کرده بود از دستور بسته نگهداشتن درها تعدی کنند. بعضیها حالا میخواستند هر طور شده کلینیک را ترک کنند، خلاف دستور پزشک، با مسوولیت شخصی. سروصدای زیادی بود که با پیدا نشدن ماشین برای خروج از کلینیک ختم شد. کاهش تاثیر داروها با سنگینتر شدن نگرانی از ادعای ترامپ همراه بود. هیچ راهی هم برای تماس با کسی، برای جستوجوی اخبار، برای خواندن تحلیلی که آراممان کند در دسترس نبود.
وقتی بالاخره تلفنم را به دست گرفتم از تعداد زیاد تماسهای از دست رفته از شمارههای ناشناس متعجب شدم. شروع کردم به زنگ زدن به یکییکی شمارهها، اغلب دانشجویانی که با نزدیک شدن به تاریخ پانزدهم ژانویه که برای بسیاری از دانشگاههای کانادایی زمان بسته شدن پنجره پذیرش درخواستهای سال آینده است، نگران بودند و به این در و آن در میزدند که اینترنت پیدا کنند تا بتوانند اپلیکشنهایشان را ثبت کنند.
گزارشهایی که از چند هفته پیش در مورد دسترسی روزنامهنگاران به اینترنت خاص و آزاد منتشر شده بود باعث شده بود فکر کنند من به اینترنت دسترسی دارم و میتوانم کاری برایشان انجام بدهم که نداشتم و نمیتوانستم. تنها میتوانستم چند نفری که نزدیکتر بودند را دلداری بدهم که بعد از گذشت این روزها به دانشگاهها ایمیل خواهیم زد و ازشان خواهیم خواست که با توجه به شرایط استثنایی ایران، مهلت پذیرش اپلیکشن از دانشجویان ایرانی را تمدید کنند.
حتی وقتی به دانشجویان اطمینان میدادم که این چیزها شدنی است هم میدانستم که بسیاریشان پول و زمانی که برای آماده کردن اپلیکشین صرف کردهاند را هدر دادهاند. پذیرشهای دانشجویی از ایران همینطوری هم بسیار سخت بود، حالا با آشوب و تنش و اگر جنگی هم در بگیرد، دیگر آنقدر دور از دسترس خواهد بود که شاید بهتر باشد کسی فکرش را نکند. اینها را البته نمیشد به دانشجویان نگران و مضطرب انتقال داد.
اگر واقعا «میزد» و جنگی در میگرفت؟ از آغاز تابستان که به جنگ آلوده شده بود ۶ ماه گذشته است. در جنگ قبلی تنها کاری که از دستم برآمده بود تلاش ناقصی برای ثبت وقایع بود. آن هم وابسته به اینترنت. تعداد روزنامهنگارانی که میتوانند بدون هیچ نوع دسترسی مخابراتی، کار روزنامهنگاریشان را انجام بدهند، کم نیست.
تعداد رسانههایی که بتوانند بدون دسترسی به روزنامهنگارانشان چیزی از آنها منتشر کنند، همیشه صفر است. اگر «میزد» حتی اگر سر پا بودم هم باز نمیتوانستم کاری از پیش ببرم. به خودم و دیگران میگفتم نهایتا «یک عملیات غیرقانونی محدود دیگر خواهد بود» خدا را شکر قبل از قطع اینترنت ماجرای ونزوئلا را دیده بودیم و حالا میشد خطاب به کسانی که نگران حملهای مشابه عراق بودند، اطمینان داد که بعید است جنگ تمام عیاری در راه باشد، از اضطراب حاکم بر فضا البته چیزی کم نمیشد.
از بخت یاریمان نیازی به جراح پیدا نشد، روز بعد در مسیر عکس ترافیک معمولی که به سمت مرکز شهر جریان داشت به خانه برگشتم. ساعتها و روزهای بعد هم همچنان به دارو آلوده بود. یک هفته بعد از قطع اینترنت، در حالی که در تلویزیونهای خارج از ایران حکومت سقوط کرده بود و ترامپ قرار بود دقایقی دیگر زیر طاق نصرت حاضر شود و در تلویزیونهای داخل ایران، همهچیز به کرختی یک غروب روز تعطیل بود، اولین برنامه خبری که میتوانستم ببینم گزارش سیانان از جلسه شورای امنیت در مورد ایران بود که نماینده روسیه آن را «سیرک» نامید.
همین قدر کافی بود تا روشن شود با توقع اطلاعرسانی از و به ایران نهتنها تب خیابانها بلکه تب لفاظی هم فروکش کرده است. البته ترامپ قرار بود توییتهای دیگری هم منتشر کند و باز هم ایران، حکومت و رهبری را تهدید کند، هر کسی که دور اول ریاستجمهوری او را پوشش داده باشد و من یکی از آنها بودم، میدانست که این لفاظیها ادامه خواهد داشت و لزوما به معنی آغاز جنگ نخواهد بود، به معنی پایان آن هم! اما منحنی ایجاد تنش روی مسیر افقی افتاده بود و حالا میشد به چیزهای دیگری فکر کرد. به اینکه چه نوع خونریزی از زخم جراحی غیرعادی است، با یک دوز داروی فراموش شده چه کاری باید کرد؟ علائم عجیب جسمی توهم است یا باید جدی گرفته شود؟
در هر وقت دیگری، دکتر گوگل در این مسائل به داد میرسید، اخیرا دکتر جیپیتی هم به دستیاران اضافه شده بود که حتی پیشنهاد میداد اگر لازم است بگوید چه کاری باید انجام شود. در نهمین روز قطع اینترنت، هیچ کدام اینها و هیچ نوع تماس دیگری در دسترس نبود. زندگی تنها در حضور شبکههای اجتماعی آدم را دچار این تصور میکند که در مورد تنهایی مقاومتر است، زندگی تنها بدون شبکههای اجتماعی به آدم یادآوری میکند که حتی کتابخانهای با سه هزار جلد کتاب عمدتا خوانده نشده هم از پس ایجاد یک اطمینان خاطر امن در ساعتهای آخر شب برنمیآید. کتاب امید آندره مارلو را دم دست داشتم، امید و جسارت مارلو را البته نداشتم.
۱۰ روز بعد از قطع اینترنت، دبیرم در روزنامه تماس گرفت و پرسید چیزی برای انتشار دارم یا نه؟ گفتم بعید است بتوانم چیزی آماده کنم، اما به فرض که آماده کردم چطور باید فایل آن را به روزنامه برسانم؟ روشن شد که به شیوهای بازمانده از کار در مناطق زلزلهزده کار را ادامه میدهیم، روزنامهنگاران با دبیران روزنامه تماس میگیرند و نوشتههایشان را تلفنی میخوانند تا در طرف دیگر خط در دفتر روزنامه تایپ و آماده انتشار شود! با شنیدن اطلاعی از کار باقی روزنامهنگاران به نظرم آمد که زمینگیر شدن در آستانه جنگ آنقدر هم تصمیم خوبی نبوده است. اقلا باقی روزنامهنگاران در شهر میگشتند و به آدمها نگاه میکردند، من مثل بسیاری از مردم در بین دیوارهای خانه و اخبار معوجی که از بیرون میرسید، حبس بودم. تنها میتوانستم از آنچه بر سر آدمهای حبس شده میآید بنویسم، از اینکه کتاب کافی نیست، تلویزیون نه منبعی برای آرامش است نه منبعی برای اطلاع نه حتی وقتکشی و صداهای نامفهوم از بیرون که آنها که از دو اقیانوس آنطرفتر از شبکه اجتماعی ترامپ در میآید چه همین مرنوی گربههای محل، همه به یک اندازه اضطرابآور است.
۱۱ روز بعد از قطع اینترنت و هشت روز بعد از جراحی، برای باز کردن باقیمانده بخیهها به همان کلینیک مرکز شهر رفتم. به نظر میآمد نظم شهر به جای خودش برگشته است و وعده این بود که با یک هفته استراحت دیگر میتوانم سرکارم برگردم. شوخی متخصص بیهوشی را به جراح یادآوری کردم و خندیدیم، بابت اینکه میتوان بعد از ساعت پنج هم در شهر رفتوآمد کرد و نگران نبود، خدا را شکر کردیم. جراحم بین شوخی و جدی گفت: «برای تو بد موقعی بود، اوضاع آشفته، پیک کاری شماست.»
در حالی که کار معمولا به بیرون، به صداهای دیگرانی که فریاد میزنند اشاره دارد، این وضعیت امکانی بود برای دیدن آنچه در آشوب دیده نمیشود. اضطراب ناظرانی که در میان صداهای آلوده به تبلیغات سیاسی هر لحظه در انتظار بدترین وضعیت ممکن هستند و هیچ بدی به نظرشان آن بدی نهایی نیست همین هم ناچارشان میکند مدام شایعه روی خبر بگذارند و در مورد آنچه قرار است اتفاق بیفتد، گمانهزنی کنند.
به شوخی و جدی گفتم از دوران قطعی اینترنت و بهانهای که برای کار نکردن فراهم میکند، استفاده کردم و کار دیگری نمیشد کرد؛ اقلا حالا میتوانم برای چیزی که در پیش است، آماده باشم.